کد موزیک

نگاهی به زندگی مالكوم X ، سیاه پوست ضد نظام ، Freedom Fighter

نگاهی به زندگی مالكوم X ، سیاه پوست ضد نظام ، Freedom Fighter

+0 Like

malkum x

مالكوم لیتل وقتی هنوز در شكم مادر بود، طعم خشونت سفیدها را چشید. كوكلوس‌كلان‌ها كه كارشان ایجاد رعب و وحشت در دل سیاهانی بود كه تازه طعم استقلال را می‌چشیدند، شب با اسب دور خانه‌شان یورتمه رفتند و بعد از كلی دادوفریاد و تیر در كردن، وقتی فهمیدند پدر خانواده در خانه نیست، فقط به این تهدید كه «مردم مسیحی سفید خوب» شهر، دوست ندارند آن‌ها در این شهر باشند و شكستن شیشه‌های خانه‌شان قناعت كردند و رفتند .
مالكوم هفتمین فرزند پدرش بود. پدر مالكوم، اِرل لیتل، كشیش سیاهی بود كه به نفع اتحاد سیاهان وعظ و خطابه می‌كرد و معتقد بود كه سیاهان باید آمریكا را به سفیدها وابگذارند و با برگشت به سرزمین پدریشان، آزادیشان را به دست آورند. او از ازدواج قبلی‌اش سه دختر داشت كه در بوستون زندگی می‌كردند، بعد از ازدواج با مادر مالكوم در اوماهای ماساچوست، او برایش هفت بچه‌ی دیگر به دنیا آورده بود. فرق مادر مالكوم، لویی، با زن سابق كشیش، این بود كه چون پدری اسكاتلندی داشت، تقریبا سفید بود. نه پوست و مو و نه لهجه و رفتارش به سیاه‌ها نرفته بود. به همین دلیل، مالكوم پوست نسبتا روشنی داشت و به عنوان سفیدترین سیاه خانواده، محبوب بود تا بعدها كه از هر قطره‌ی خون سفیدی كه در رگ‌هایش بود، متنفر شد.
خانواده‌ی لیتل با تهدید سفیدها باید به شهری دیگر می‌رفتند. اما آن‌جا هم چندان راحت نبودند. كار به جایی كشید كه یك شب خانه‌شان را آتش زدند. مالكوم یادش می‌آمد كه تا صبح زیر باران گریه می‌كردند و پلیس و ماموران آتش‌نشانی سفیدپوست، فقط شاهد خاكستر شدن خانه‌ی آن‌ها بودند. دو سال بعد، پدر مالكوم بر اثر تصادف با تراموا كشته شد.

مقامات محلی مرگ او را سانحه گزارش كردند و گفتند وقتی بالای سرش رسیدند، زنده بوده و خودش گفته كه سر خورده و روی ریل تراموا افتاده اما خانواده‌اش مطمئن بودند كه اعضای یك گروه نژادپرست سفید، او را به قتل  رسانده‌اند. لویی لیتل، مادر مالكوم در ۳۴سالگی با یك دوجین بچه، بیوه شده بود. دولت به بهانه‌ی این‌كه او از عهده‌ی نگهداری از بچه‌هایش برنمی‌آید، مدام در زندگی‌شان دخالت می‌كرد. چند تا از برادرها و خواهرهایش را به خانواده‌های دیگر و یتیم‌خانه‌ها دادند تا عاقبت، كار مادر به جنون و تیمارستان كشید.
مالكوم دانش‌آموز باهوش و موفقی بود اما معلمش با این تذكر كه  وكیل شدن هدف واقع‌بینانه‌ای برای یك سیاه نیست، ذوقش را به مدرسه كور كرد و چسباندن آدامس روی صندلی معلمی دیگر كه جوك‌های سیاه می‌گفت، اخراجش را در ۱۳،۱۲سالگی آسان‌تر كرد. حالا  مالكوم لیتل نوجوان، به جای رفتن به مدرسه، توی خیابان‌های بوستون ول می‌گشت و از مغازه‌ها جنس كش می‌رفت. در كوچه و خیابان با قمار آشنا شد. آن‌جا فهمید كه هر كس كه همیشه برنده می‌شود، حتما دارد تقلب می‌كند. سفیدها همیشه در آمریكا برنده بودند، پس قطعا تقلبی در كار بود. پس از آن‌كه مدتی در بوستون ماساچوست، كارهای مختلفی را تجربه كرد، به هارلم رفت.
هارلم نیویورك بزرگ‌ترین محله‌ی سیاهان آمریكا و مأوای  قماربازان، پااندازان، دزدان، مالخرها و موادفروش‌ها بود. این نوجوان ۱۷ساله‌ی دیترویتی در هارلم با سیگار، مشروب و قمار آشنا شد، موهایش را صاف كرد و كت و شلواری خرید كه به كمك جثه‌ی بزرگش، او را بزرگ‌تر از سنش نشان می‌داد. حالا دیگر در همه‌ی بارها و جاهای خلاف می‌شناختندش و به خاطر موهای قرمزش به او «قرمزه» می‌گفتند. دایره‌ی واژگانش شامل بیش از ۲۰۰ كلمه نبود كه نصفش، فحش و بقیه‌اش كفر بود. در هارلم با ماریجوانا و كوكائین آشنا شد. كوكائین به او توهم رفاه و اعتماد به نفس می‌داد. شغل روزانه‌اش پااندازی و موادفروشی بود و شب‌ها با همدستی چند دختر سفیدپوست، خانه‌های خالی را شناسایی و سرقت می‌كرد.

malcolm x

زندان
زندگی مالكوم در هارلم این‌گونه می‌گذشت تا روزی كه برای تعمیر ساعت گران‌قیمتی كه دزدیده بود، به مغازه رفته بود، دستگیر شد. پلیس در آپارتمانش كلی كت خز و جواهرات مسروقه و زرادخانه كوچكی از اسلحه پیدا كرد. ‌‌حكم معمول برای سرقت، دو سال بود اما قاضی از این‌كه او دختران سفیدپوست را به همدستی واداشته‌ بود، عصبانی شد و برایش حكم ده سال زندان را صادر كرد. سال ۱۹۴۷ در ۲۰ سالگی به زندان افتاد در حالی كه هنوز تراشیدن ریشش را شروع نكرده بود. اوایل به دلیل ضدیتش با مذهب در زندان لقب شیطان گرفته بود. بعضی آدم‌ها شانس می‌آورند به زندان می‌افتند. در زندان بود كه سرنوشت مشتش را باز كرد و او را با آدمی آشنا كرد كه آینده‌اش را تغییر داد؛ بیمبی، سیاهپوستی كك مكی و سارق سابقه‌داری بود كه سال‌های زندان از او مرد فرزانه‌ای ساخته بود. یك كتاب‌خانه‌ی متحرك كه حتی نگهبان‌ها و زندانبانان نیز در مورد هر چیزی از او سوال می‌كردند.

۲۰،۱۰ زندانی دورش می‌نشستد و به حرف‌هایش گوش می‌دادند. مالكوم جذب او شد. پیش او احساس می‌كرد نمی‌تواند فحش بدهد. بیمبی در وجود این شیطان سیاه، فرشته‌ای دیده بود. او به مالكوم پیشنهاد داد درس خواندن را در زندان شروع كند و از كتاب‌خانه‌ی زندان استفاده كند. از وقتی كه مالكوم لیتل، مدرسه‌اش را در میسون میشیگان، ول كرده بود، زمان زیادی می‌گذشت. او تقریبا بی‌سواد بود و نمی‌توانست نامه‌هایی را كه در زندان دریافت می‌كرد، بخواند. پس از حدود یك سال از طریق تمرینات مكاتبه‌ای خواندن و نوشتن ابتدایی را یاد گرفت. گاری كتاب‌ها كه از جلوی سلول‌ها می‌گذشت، كتابی برمی‌داشت و سعی می‌كرد بخواندش.
برادرش فیلبرت در نامه‌ای نوشته بود كه دین واقعی سیاهان را كشف كرده و به سازمانی به نام «جمعیت اسلام» پیوسته است. مالكوم بدترین جواب ممكن را برایش فرستاد. مدتی بعد، از برادر كوچك‌ترش رینالد برایش نامه‌ای رسید با این مضمون كه «مالكوم دیگر گوشت خوك نخور و سیگار نكش. نشانت می‌دهم چطور از زندان آزاد شوی» این جواب معماگونه، مالكوم را به فكر فرو برد. چطور می‌توانست با نخوردن گوشت خوك آزاد شود؟ سیگار نكشیدن زیاد برایش سخت نبود. در روزهای انفرادی عادت كرده بود. بسته سیگاری را كه داشت تمام كرد و دیگر تا آخر عمرش سیگار نكشید. ناهار روز بعد را كه از گوشت خوك تهیه شده‌بود، نخورد و این خبر همه جا پیچید كه شیطان دیگر خوك نمی‌خورد.
بعد از چند سال حبس در زندان چارلزتاون و با تلاش‌های خواهرش اِلا به یك اردوگاه منتقل شد كه شرایطی بهتر از زندان داشت. زندانیان پنج نفری در یك خانه زندگی می‌كردند و تفریحشان بحث‌های فرهنگی بود.‌دفعه‌ی بعد كه برادر ساده‌لوحش  رینالد در زندان جدید به ملاقاتش آمد، اول از همه پرسید: «فكر می‌كنی كیست كه همه چیز را می‌داند؟» رینالد فریفته‌ی كسی شده بود كه ادعای پیامبری داشت و با این حربه افراد زیادی را دور خودش جمع كرده بود. این اولین بار بود كه كلمه‌ی‌‌ «الله» به گوشش خورد؛ برادرش از وجودی می‌گفت كه دانشی۳۶۰ درجه و كامل دارد و در برابر او، شیطان با دانشی كمتر سعی در گمراه كردن آدم‌ها دارد. رینالد می‌گفت :« خدا به آمریكا آمده و خود را بر فردی به نام عالیجاه محمد ظاهر ساخته و گفته كه دیگر زمان حكومت شیطان به پایان رسیده است.»و بعد از كمی مكث، ادامه داد:
« می‌دانی شیطان كیست؟ آدم‌های سفید.» مالكوم به فكر فرو رفت. همه‌ی آدم‌های سفیدی كه تا آن روز می‌شناخت، از جلوی ذهنش رژه رفتند: سفیدهایی كه پدرش را كشته بودند، ماموران سفید حكومت كه راحتشان نمی‌گذاشتند، سفیدهایی كه به مادرش آن‌قدر دیوانه گفتند كه عاقبت كارش به جنون كشید، پلیس‌های بوستون، قاضی سفیدی كه برایش۱۰سال زندان بریده بود، نگهبانان و مقامات زندان. قبولش چندان سخت نبود.
از برادر و خواهرهایش كه همه به جمعیت اسلام پیوسته بودند، تقریبا روزی یكی، دونامه برایش می‌رسید كه نوشته بودند دعا می‌كنند تا او هم به این فرقه مشرف شود. در مورد عالیجاه محمد این‌طور فكر می‌كردند‌كه خود خدا به او فرمان داده پیغامش را به سیاهانی كه از اعقاب جمعیت اسلام در این توحش آمریكای شمالی هستند، برساند. نوشته بودند « این پیامبر خدا یك مرد كوچك و دوست‌داشتنی و مثل خودمان سیاه است.» او در زندان و تنهایی به عالیجاه محمد فكر می‌كرد. به تدریج علاوه بر نامه‌ها، جزوه‌های چاپی عقاید رهبرشان را نیز برایش می‌فرستادند.

ایده‌ی اصلی او این بود كه بشر اولیه كه بنای تمدن را بنا گذاشته، سیاهپوست و در آفریقا بوده و دیگر ابنای بشر از این آدم اولیه پدید آمده‌اند. اما بشر سفید با شر ذاتی كه در وجودش نهفته، به آفریقا آمد و میلیون‌ها آفریقایی را با كشتی به بردگی برد و آن‌ها را از زبان، فرهنگ و گذشته‌شان جدا كرد و اكنون نسل سیاهان آمریكا تنها انسان‌هایی هستند كه هیچ اطلاعی از هویت واقعی خود ندارند؛ این حرف‌ها برای مالكوم، كاملا جدید و با همه‌ی زندگی گذشته‌اش در تضاد بود. به قول خودش، احساسش مانند احساس پاول قدیس در راه دمشق بود كه در مكاشفه‌اش صدای عیسی ع را شنید و بیهوش شد.
بالاخره تصمیم گرفت به مردی كه برادر‌ها و خواهرهایش را شیفته كرده بود، نامه بنویسد. در نامه‌اش نوشت كه برادران و خواهرانش او را معرفی كرده‌اند و برای دستخط و نامه‌ی بدش عذرخواهی كرد. عالیجاه محمد یك نامه‌ی تایپ شده در پاسخ فرستاد. روی پاكت امضا كرده بود «رسول خدا». عالیجاه محمد نوشته بود كه زندانی سیاه، نماد جرم و جنایت جامعه‌ی سفید در نگه‌داشتن سیاهپوستان در محرومیت، نادانی و بیكاری و تبدیل آن‌ها به مجرمان است.

گفته بود كه شجاع باشد و یك پنج دلاری هم برایش فرستاده بود. خانواده در نامه‌هایشان می‌نوشتند كه برای آرامش روحی رو به شرق كند و به درگاه خدا نماز بخواند. نماز خواندن برای مالكوم كه زانوهایش تنها برای بازكردن قفل درها و دزدی خم شده بود، كار سختی بود. یك هفته طول كشید تا توانست شرم و خجالت خم كردن كمرش را بر خود هموار كند و اولین نمازش را به انگلیسی بخواند.
میلیونری هزاران كتاب كتاب‌خانه‌اش را وقف زندان كرده بود و انبوه كتاب‌ها و وقت زیاد، این فرصت را به مالكوم داد كه زندان را تبدیل به دانشگاهی برای خودسازی كند. ابتدا با فرهنگ لغات شروع كرد. از صفحاتش كپی می‌گرفت و شب در سلولش از روی نسخه‌ها مشق می‌نوشت و نوشته‌هایش را برای خود تكرار می‌كرد تا رابطه‌ی بین حروف و آواها را دریابد و بعد خواب كلمات جدیدی را می‌دید كه یاد گرفته بود. از كتاب‌خانه كتاب می‌گرفت و در تنهایی سلولش، غرق كلماتی می‌شد كه تازه از عهده‌ی كشف رمزشان برآمده بود. خاموشی ساعت ۱۰ كه غافلگیرش می‌كرد، كف زمین دراز می‌كشید و در باریكه‌ی نوری كه افتاده بود، خواندن را ادامه می‌داد و تا صدای پای نگهبان را می‌شنید، سریع به تختش برمی‌گشت.
تقریبا همه‌ی كتاب‌های كتاب‌خانه‌ی زندان را خواند. با فلسفه آشنا شد و آثار همه‌ی فیلسوفان مهم را خواند. ذهنش آرام‌تر شده بود و از آن حیوان سابق، در او نشانی نمانده بود. تاریخچه‌ی دخالت‌ها و دست‌اندازی‌های نژاد سفید در هندوچین و بسیاری جاهای دیگر، حرف‌های عالیجاه محمد را تایید می‌كرد. او حالا طرفدار دوآتشه‌ی جمعیت اسلام و عالیجاه محمد شده بود و اگر كسی را می‌دید از تبلیغ دریغ نمی‌كرد. با شركت در جلسات هفتگی بحث و جدل زندان با مهارت سخن‌رانی و ارتباط با مخاطب آشنا شد. همبندانش مخاطبان تمرینی خوبی برای نطق‌ها و بحث‌های آتشینی بودند كه قرار بود در آینده انجام دهد.

كشیش سفید زندان در برابر سوال او كه مگر مسیح عبری و یهودی نبود؟ پس سیاه بوده نه سفید، هیچ جوابی جز اعتراف به این‌كه مسیح سبزه بوده، نداشت. برای دوست‌های خلاف سابقش، صاحبان بارها و دزدها، نامه می‌نوشت و آن‌ها را به جمعیت اسلام دعوت می‌كرد، به فرماندار ایالت نامه می‌فرستاد و از ستمی كه سفیدها بر سیاهان روا داشته‌اند، می‌گفت. همین نامه‌ها برای او یك‌جور مدرسه بود. وقتش با آموزه‌های عالیجاه محمد، نامه‌نویسی، ملاقات و خواندن كتاب‌ها پر می‌شد. ماه‌ها می‌گذشت و یادش نبود كه در زندان است، در واقع انگار تا آن روز آزادتر از این نبود. وقتی به زندان افتاده بود، بینایی‌اش مشكل نداشت اما در زندان آن‌قدر كتاب خواند كه عینكی شد.
بالاخره سال ۱۹۵۲ در ۲۷ سالگی از زندان آزاد شد. این همه سال، زمان كمی برای آدمی كه قرار بود حادثه‌ای تومار عمرش را در هم بپیچد، نبود. به حمام تركی رفت و خود را به دست دلاك سپرد، انگار آب، همه‌ی ناپاكی‌های گذشته‌اش را می‌شست و می‌برد؛ انگار همان‌طور كه تنش پیش نوازش‌های دلاك اختیاری نداشت، خود را به وجودی قدتمندتر سپرده بود تا او برایش تصمیم بگیرد. مدتی در مغازه‌ی یك یهودی فروشنده شد. می‌دید كه چطور هر شب یهودی پیر با چندبرابر فروختن اثاث بنجل به سیاه‌ها،‌یك‌گونی پول با خودش به خانه می‌برد. آرامش خانه‌ی برادر برای او كه هفت سال را در زندان گذرانده بود، مطبوع بود و تشریفاتشان همان‌قدر جالب. صبح زود بیدار می‌شدند، وضو می‌گرفتند و نماز می‌خواندند و جای صبح به خیر به هم سلام علیكم می‌گفتند.
اولین ملاقاتش با عالیجاه محمد كه در زندان از بس عكسش را دیده بود، خوابش را می‌دید، لحظه‌ای فراموش‌نشدنی بود. عالیجاه به او پیشنهاد داد كه به عنوان نماینده‌ی جمعیت اسلام شروع به كار كند. آمریكا ۲۰ میلیون سیاه داشت و عالیجاه محمد با جوان خوش‌تیپ، باهوش و سخنوری طرف بود كه می‌توانست هدفش را پیش ببرد. مالكوم لیتل پس از پیوستن به جمعیت اسلام تصمیم گرفت مانند دیگر برادران و خواهرانش در جمعیت اسلام نام فامیلش را به ایكس تغییر دهد. ایكس نام خانوادگی واقعی هر خانواده آفریقایی آمریكایی بود كه نام خانوادگی واقعی اجداد برده‌ی خود را نمی‌دانست و مجبور شده بود، نامی را كه اربابانش بر او نهاده‌بودند، بپذیرد. مالكوم هم نام خانوادگی خود، لیتل را كه اربابی چشم‌آبی برای كوچك كردن بر نیایش نهاده بود، دوست نداشت. از این به بعد او همه‌جا نامش را مالكوم ایكس می‌نوشت تا بر ناشناخته بودن هویت سیاهان در آمریكا تاكید كند.
حادثه‌ای كه نام اسلام و مالكوم ایكس را سر زبان‌ها انداخت، با كتك زدن یك مرد سیاه توسط دو پلیس شروع شد. رهگذری به نام هینتون از اعضای جمعیت اسلام به پلیس‌ها اعتراض می‌كند كه شما در آلاباما و جورجیا نیستید، این‌جا نیویورك است كه خودش هم قربانی خشونت پلیس می‌شود و با باتون جمجمه‌اش را تقریبا خرد می‌كنند و همه‌ی سیاهان را به ایستگاه پلیس می‌برند.

یك ربع بعد كه خبر به گوش مالكوم ایكس رسید، صف منظمی از مردان جمعیت اسلام جلوی ایستگاه پلیس كشیده شده  بود‌. مالكوم با لحنی حاكی از قدرتی پنهان كه صف مردانی جدی تاییدش می‌كرد، به ستوان مسوول گفت جای این مرد در بیمارستان است. پلیس چاره‌ای جز انتقال او به بیمارستان نداشت.

جمعیت مسلمان و مالكوم ایكس در شلوغ‌ترین خیابان هارلم به سمت بیمارستان راه افتادند. سیاهان كه تا حالا چنین چیزی ندیده بودند، از فروشگاه‌ها، رستوران‌ها و بارها بیرون آمدند و جمعیت زیادی پشت سر مسلمانان در مقابل بیمارستان هارلم تجمع كردند. یك مقام پلیس بالا آمد و  از مالكوم خواست كه جمعیت را متفرق كند. مالكوم گفت كه قصد این برادران مسالمت‌آمیز است، فقط می‌خواهند دكترها مطمئن‌شان كنند كه حال برادر هینتون خوب است.

وقتی خبر سلامتی هینتون رسید، جمعیت با یك حركت دست مالكوم رفتند. همان موقع در سازمان‌های نظامی و امنیتی آمریكا، پرونده‌ای برای این جوان كه با اشاره‌ی یك انگشت سیاهان را كنترل می‌كرد، باز شد. با تلاش‌های مالكوم كه انگار مادرزاد وكیل بود، هیات منصفه، بیشترین خسارت را تا آن تاریخ  برای وحشیگری پلیس مقرر كرد.

malcolm x

او حالا كارهای متفرقه‌ی دیگرش را رها كرده بود تا همه‌ی وقتش را در اختیار جمعیت اسلام بگذارد. مالكوم حالا مبلغ شماره‌ی یك مركز دیترویت فرقه‌ی جمعیت اسلام شده بود. بعد از كارش، توی خیابان‌هایی كه با فرهنگ‌شان آشنا بود، راه می‌افتاد تا «ماهیگیری» كند و سیاهان را جذب  جمعیت اسلام كند. جوان‌های سیاه مانند گذشته‌ی خودش را می‌دید كه سعی می‌كردند با صاف كردن موها و هرچه بیشتر خود را شبیه سفیدها كردن از هویت واقعی خود فرار كنند. بعد از مدتی عالیجاه محمد او را به عنوان رئیس مركز نیویورك با بیش از یك میلیون سیاه‌پوست، عازم این شهر كرد.
سخن‌رانی‌های آتشین این جوان همه را جذب می‌كرد. هر جای آمریكا كه می‌رفت، صدها سیاه به واسطه تلاش‌های او جذب مركز جمعیت اسلام می‌شدند. در طول ۱۰سال خدمتش برای جمعیت اسلام، بیش از ۳۰هزار نفر را عضو این تشكیلات كرد كه مشهورترینشان كاسیوس (محمد علی) كلی بود. تنها سفیدهایی كه در این سخن‌رانی‌ها حاضر می‌شدند، دانشجوها و ماموران اف.بی.آی بودند.

malcolm x

مالكوم علاوه بر مهارت زیادش در سخن‌رانی و استدلال، با قدی حدود دو متر و اندامی ورزشكارانه مرد خوش‌تیپی بود. زنش هم از طریق سخن‌رانی‌هایش جذب او شد. بتی دختر جوانی بود كه در همه‌ی سخن‌رانی‌ها ردیف جلو می‌نشست و زل می‌زد به دهان این سیاه خشمگین.

بتی كه پدر و مادری غیرمسلمان داشت، با مشكلات زیادی برای پیوستن به ملت اسلام رو به رو بود. در نهایت مالكوم ایكس و بتی در مراسمی ساده ازدواج كردند. حاصل ازدواجشان شش دختر بود كه مالكوم فقط چهارتایشان را دید: آتالا، قوبیلا، یاسا و امیلا .بعد از برنامه تلویزیونی «نفرتی كه حاصل نفرت است» ساخته‌ی مایك والاس، همه‌ی آمریكا با این جماعت مردان سیاه عصبانی و نماینده‌ی آن‌ها، مالكوم ایكس، آشنا شدند كه خود را خشمگین‌ترین سیاه آمریكا معرفی می‌كرد.

این برنامه به طرز اغراق‌آمیزی این سیاهان مسلمان را خطرناك‌ترین تهدید حال حاضر آمریكا معرفی می‌كرد. بعد از این برنامه، شهرت، دیگر مالكوم ایكس را رها نكرد. خبرنگاران روزنامه‌ها، رادیو و تلویزیون همه جا دنبالش بودند و هر جا می‌رفت، از او می‌پرسیدند كه چرا نفرت از سفیدها را بین سیاهان تبلیغ می‌كند، چرا اعضای جمعیت اسلام آموزش جودو و كاراته می‌بینند و… .
یك روز كه دانشگاه حقوق هاروارد از او به عنوان سخن‌ران دعوت كرده بود، از پنجره‌ی دانشگاه آپارتمانی كه مخفیگاه خلاف‌كاری‌های سابقش بود را دید. اسلام توانسته بود او را از آن منجلاب بیرون بكشد و حالا به عنوان سخن‌ران در هاروارد ایستاده بود. خدا را شكر كرد. یاد داستان ایكاروس افتاد كه با بال‌هایش به سمت نور و خورشید پرواز كرده بود. حقیقتی كه یك لحظه هم از یادش نمی‌رفت، این بود كه این بال‌ها را خدا به او بخشیده بود.

انشعاب از جماعت اسلام
مالكوم مدتی نماینده‌ی عالیجاه محمد و زیر سایه‌ی او بود. مرد شماره‌ی دو جمعیت اسلام اما همیشه اصرار داشت كه اول حرف‌هایش، هرچند هم از خودش بودند، اضافه كند «عالیجاه محمد می‌فرماید». عالیجاه هم در مورد او گفته بود این وفادارترین و سختكوش‌ترین مبلغ من است كه تا مرگش به من وفادار خواهد ماند. اما پیش‌گویی این پیامبر دروغین درست درنیامد. قرار نبود مالكوم زیر سایه‌ی عالیجاه بماند. كم‌كم شایعاتی پشت سر عالیجاه راه افتاد كه روابط این دو را تیره كرد؛ شایعه‌ای كه به تیتر روزنامه‌ها هم درز كرده بود، این بود كه عالیجاه با منشیان جوانش رابطه داشته.

مالكوم نمی‌خواست بپذیرد كه مراد و پیشوایش؛ كسی كه او را پیامبری زنده می‌دانست، به چنین ورطه‌ای افتاده باشد. باورش نمی‌شد تا این‌كه مستقیم سراغ خود زن‌ها رفت و با واقعیت روبه‌رو شد. منتظر بود كه محمد ابراز پشیمانی كند اما عالیجاه محمد بیشتر در پی پنهان كردن ماجرا و ساكت كردن او بود. در همین اثنا او اظهار نظر شدیدی در مورد ترور كندی كرد و از طرف جمعیت اسلام به سكوتی سه ماهه محكوم شد. مالكوم ایكس دیگر به آخر همكاری‌اش با جمعیت اسلام رسیده بود.

malcolm x

عالیجاه محمد، افسانه‌پردازی بیش نبود. مالكوم بعدها خودش هم تعجب می‌كرد كه چطور داستان‌های او را باور كرده و آن‌ها را جای اسلام واقعی گرفته. هرچه بیشتر می‌خواند بیشتر به حقیقت پی می‌برد و می‌فهمید كه آموزه‌های عالیجاه محمد هیچ نسبتی با اسلام واقعی ندارد.
تعجبی نداشت كه جمعیت اسلام دستور قتل او را صادر كرد. كسی كه فرستاده بودند در ماشینش بمب بگذارد، پشیمان شده و پیش مالكوم اعتراف كرده بود. این دستور ترور، جدایی او از جمعیت اسلام را یكسره كرد.۲۰ سال خودش را نماینده‌ی عالیجاه محمد و ملت اسلام معرفی كرده بود اما حالا دارایی ارزشمندی داشت: شهرت و معروفیت. هم در آمریكا و هم در سطح بین‌الملل، چهره‌ی شناخته‌شده‌ای بود. تصمیم گرفت برای خودش دو سازمان به نام مسجد مسلمانان و سازمان وحدت آفریقا آمریكا راه بیندازد.

حج
همان سالی كه از جمعیت اسلام جدا شد، تصمیم گرفت یكی از مهم‌ترین واجباتش را به عنوان مسلمان انجام دهد. مقامات فرودگاه جده به این آمریكایی سیاه كه عربی بلد نبود و خود را مسلمان می‌دانست، حركات صحیح نماز و تلفظ عربی آن را یاد دادند كه واقعا مسلمان بشود و بتواند پا به مكه بگذارد. مكه سرزمین آرزوهایش بود؛ خاكی كه همه‌ی پیامبران بر آن گام نهاده بودند. كعبه را طواف كرد، از زمزم آب خورد و بین صفا و مروه هفت بار دوید تا حاجی شود. نام جدیدی هم برای این هویت كامل‌شده‌اش برگزید: حاج مالك الشباز. دیگر نام خانوادگی‌اش ناشناخته نبود. حالا احساس می‌كرد به یك دین بزرگ، به یك حقیقت تمدن‌ساز و به چیزی فراتر از رنگ و نژاد وابسته است.

این سفر، تحولی عظیم در او ایجاد كرد. با دیدن این همه آدم از رنگ‌ها و نژادهای مختلف كه اسلام آن‌ها را گرد هم آورده بود و لباس ساده‌ی احرام، فاصله‌ی طبقاتی‌شان را برداشته بود، دریافت كه نژاد و رنگ كه تا به حال بر آن پای فشرده بود، اصلا مهم نیست. در واقع این تسلیم در برابر یك حقیقت والاتر است كه می‌تواند یك چشم‌آبی و سیاه را با هم برادر كند. سفیدها به خودی خود بد نبودند و سیاه‌ها به خودی خود خوب. انگار اسلام كوررنگی نژادی داشت.

«در طول این روزهای گذشته در دنیای اسلام، از همان بشقابی غذا خورده‌ام و از همان لیوانی آب نوشیده‌ام و همان خدایی را عبادت كرده‌ام كه هم‌دینانم با بلوندترین موها و آبی‌ترین چشم‌ها و در كلمات و رفتار مسلمانان سفید همان خلوصی را یافتم كه در مسلمانان سیاه نیجریه، سودان و غنا»؛ این تحول برای كسی كه تا چند روز قبل، سفیدها را شیطان و دشمن شماره‌ی یك خود می‌دانست، تغییری شگرف بود. پیغام او حالا دیگر نه متوجه‌ی آفریقایی آمریكایی‌ها بلكه پیامی برای همه‌ی نژادها بود.
پس از حج به بیروت رفت تا سفرش را به نیجر و غنا و دل آفریقا ادامه دهد. هیچ جا مانند آفریقا از او استقبال نكردند. به او لقب «امُواله» دادند؛ یعنی پسری كه به خانه‌اش برگشته است. دیدن یك كشور مستقل سیاه كه اداره‌ی همه‌ی امورشان دست خودشان و نه سفیدهاست، آرزویی بود كه می‌توانست در آمریكا متحقق شود. در بازگشت به آمریكا دیگر هیچ یك از عقاید جمعیت اسلام را قبول نداشت و یك مسلمان واقعی شده بود. در فرودگاه صدها خبرنگار منتظرش بودند تا بشنوند كه او دیگر نفرتی به نژاد سفید ندارد و سیاه و سفید برایش تفاوتی ندارد.

 

ترور
در خاطراتش نوشت: «هر صبح كه بیدار می‌شوم، حسم این است كه این روز را به من قرض داده‌اند. به هر شهری كه می‌روم، سخن‌رانی می‌گذارم و برای سازمانم جلسه برگزار می‌كنم، سیاهان همه‌ی كارهایم را زیر نظر دارند و منتظر فرصتی هستند كه مرا بكشند.» تا آن زمان، چند بار تهدید مرگ دریافت كرده بود و هر جا می‌رفت، محافظانش همراهش بودند. یك بار هم خانه‌اش بمب‌گذاری شد اما آسیبی به او، بتی و چهار فرزندشان نرسید.
یك هفته بعد اما دیگر شانس یاری‌اش نكرد. روز ۲۱ فوریه‌ی سال ۱۹۶۵ زمانی كه مالكوم در سالنی در منهتن در حال سخن‌رانی برای جمعیتی ۴۰۰نفری بود، فریادی كه انگار رمز ترور بود از بین جمعیت بلند شد، «سیاه دستت رو از جیب من بكش بیرون». همین كه مالكوم جلوی سِن آمد تا مرد را ساكت كند، سه مرد مسلح از فاصله نزدیك ۱۵ بار به او شلیك كردند.
به بیمارستان نرسیده مرده بود. در جسدش ۲۵ گلوله پیدا كردند.  او در ۴۰سالگی و زمانی كه هنوز می‌توانست عمر طبیعی زیادی داشته باشد، قربانی همان خشونتی شد كه همواره علیه آن تبلیغ می‌كرد. هزاران نفر در تشییع جنازه‌اش در هارلم سوگواری كردند. سه مرد مسلحی كه دستگیر شدند، خود را از اعضای جمعیت اسلام معرفی كردند.

malkum x



  • [ ]

free counters

کد موزیک